تبليغاتX
یله
خدای تو هرچه باشد،یله نیست.او باید مرا دوست بدارد.

داروین پیغمبر

زیستن در میان جماعت احشام

            و سر کردن مجموعه نا متناهی روزان و شب

پیمودن مسیر های دوار

            _هرکجا که هستی،آغاز

                                           و هرگاه باز رسیدی،انجام _

خر رفتن و گاو برگشتن از چشمه های تلنگر و تفکر

فرق میان آدمی و حیوان...

                           تلخ کامگی و کام تلخی.

چه توفیری دارد؟!

یکی پنجره

  یک پنجره برای دیدن.

  تنها یکی پنجره،

                       برای زیستن کافی ست.

   و حسرت،

                   جزء لاینفک این زندگی ست.

حکایت آن کلاغ

شهپر  بال بگشود و فراز همی برفت سوی آن تپه گُه.

که مانده بود به جای،

                          از گذر یکی عابر،

                                              بر کوره راهی چُنین.

چشمهایش

یه حساب دودوتا چارتا بم میگه :
باقی عمرتو
همشم که بخوابی
بلکم اون چشمارو به خواب ببینی،

برد کردی.

سوالی جواب

هزار و یکی سوال.

به هزاری جواب هم که زنجیرشان کنی،

یکی سوال،

               یله بر ذهنت به جاست:

که چه؟

و در اين تنهايي

کسي نيست کودکي اش را

                                    گلوله برفي پرتاب کند.

کسي نيست جواني اش را

                                   شيشه در هم شکند.

کسي نيست زنانگي اش را

                                   جامه بر تن بدرد.

کسي نيست

همه مردان و زنان

                        کودک و پير

گويي انگار همه مصلحت انديش شدند.

رطوبت عرق و خون

که بر سينه هات بنشسته برف،

                         شيري رنگ.

زيباي بکر!

چگونه شب را روز مي کني،

در انتظار بوسه اي،

که بشکفد شکوفه سربسته به پستانت؟

زهي شيرخواره کودکم من.

                                    درياب.



+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 4:31  توسط من  | 

فرق دارد، فرق دارد اسم آدم چه باشد.

هستند کسانی که پلاک خانه یا ماشین شان را از یاد برده اند، اما من نامم یادم رفته.

نه مرضی دارم نه ضربه ای خورده سرم. نه هیچ بلای زمینی یا که آسمانی.

فقط فراموشم شده. مثل اسم نامزد برادرم یا نام پارک کنار خانه بابا بزرگ.

نه عجیب است نه غریب. یازده ماه وچند روز، فقط یازده ماه و چند روز کافیست کسی 

نباشد که تو را به نام کوچکت صدا بزند. آن وقت اولین فکری که به سرت می زند این است

 که:چه فرقی می کند؟رضا، حسن، علی، آرش کیارش یا شایدم کامبیز یا لابد شهرام یا...

یازده ماه و چند روز توی خیابانها قدم بزنی هیچ کس کاری به نامت ندارد.

ـــ آهای آقا، مراقب باش صندلی رنگی ست.

ـــ ببخشید پسرم، سکه داری تو جیبت؟

ـــ نفر آخر شمایی؟

ـــ بازش را ندارم، به جایش دو نخ پایه بلند بدهم؟

ــ آقا، آقای محترم،با شمام. دیر وقت است. داریم کافه را می بندیم. تشریف نمی برید؟

بعد از سه چهار ماه، برای اولین بار که زنگ می خورد انتظار داری بر که می داری

 بگوید:الو ... آقای... و نامت را بگوید اما صدایت را که می شنود می گوید:

مثل این که باز هم خط رو خط شده ... گوشی های لعنتی!!

اسمت را که گم کنی چه گونه پیدا می کنی وقتی نه برگه هویتی مانده که نسوزانده

باشی و نه آشنایی که شماره اش را بگیری بگویی:سلام...چطوری؟...خوبی؟شناختی؟

همان رفیق قدیمی ام دیگر... حالا شناختی...پس زود بگو ببینم اسمم چه بود؟

تازه به فرض که چنین کسی باشد و بگوید، از کجا معلوم که درست شناخته باشد!؟

ـــ الو ..... خانم ببخشید... اتفاقی شماره ی شما را گرفتم ..... نه مزاحم نیستم. فقط

می خواستم چیزی بگویم....فقط چند دقیقه وقت ... البته شاید خنده دار باشد ولی من

 اسمم را فراموش کرده ام...

نه باور کنید مزاحم نیستم،راست می گویم. فکر می کنم لا اقل یازده ماه و چند روز پیش

بود که همه ی کاغذهای اتاقم را سوزاندم. شاید هم یک سال شده، یا نکند خیلی وقت

پیش تر بود. ولی از آن روزی که دختر گفت :"پس تو هم برو به درک" و در را چهار تاق باز

گذاشت، دیگر کسی مرا به اسم صدا نزده.اسمش را نمی دانستم. می گفتم"دختر". ولی

او تنها کسی بود که نام من را می دانست. شناسنامه ام را دیده بود.جنده...ببخشید فراری

بود.آخر می دانید توی این آپارتمانهای چندین و چند طبقه،خانه که نه، اتاق دارم. تنهایی.

نه من همسایه ها را می شناسم نه آنها من را. دیروز دیگر تاب نیاوردم. رفتم و از نگهبان

ساختمان پرسیدم: ببینید آقا، شما لا اقل دو سال است صبحها که از روبرویتان رد می شوم

بروم بیرون، من را که می بینید سری تکان می دهید و بعد از ظهر ها اگر شیفت شما باشد

می گویید شب به خیر و من جوابتان را می دهم. پس با این حال باید اسم من را بدانید!

آنقدر خونسرد جوابم را داد که انگار خودش عمری ست اسمش یادش رفته:ببینید حضرت آقا

گفتم که، من شما را به این نام می شناسم:مالک واحد ۱۳۲ بلوک ۷.

الو ...الو هنوز پشت خط هستید؟.... لابد دارید به حال من گریه می کنید یا بهتتان زده.

هشت سال پیش که می آمدم تهران، انگار همه ی اصفهان با من خداحافظی کرد و من

می رفتم که می رفتم.گفتم می روم درس بخوانم اما آمده بودم که از همه شان فرار کرده

باشم، از همه ی کوچه هایی که می شناختم، از همه ی سر هایی که وقتی رد می شدم

برایم خم می شد،از همه ی آنهایی که نامم را صدا می زدند.از هر که می دانست من

 کی ام، چه کرده ام، چه می کنم.

صدای بوق ممتد تلفن گوش می خراشد. می دانستم که قطع کرده، دلم نیامد گوشی را

بگذارم. اصلا داشتم برای خودم می گفتم. خط رو خط شده بود انگار.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 21:18  توسط من  | 

امروز هم که شب شود، دیگر سه روز می شود که ما خود را آویخته ایم. اما هنوز نه حرجی

نه فرجی. همین طور معلق در میان زمین و هوا، نرمه بادی هم که بوزد تلو می دهد ما را.

دسته ی پنجم دار را ترجیح داد. به گمان اینکه راحت تر است از مرگ سامورایی. شمشیر

را دو دستی بگیری رو سوی خود، تا دسته فرو دهی تو، تا از آن سو، گند ‌ِ روده هایت بتراود

بیرون.

از این بالا که هستیم نه فقط گوشه کنار حیات خانه که همه ی خانه هایی که از روی پل

لجن رود می شد دید، دیده می شود. انگار طناب را یواش یواش یواش می کشند بالا و

بالا و بالاتر.

موعظ می گفت اینها که می بینید بی خیال، می روند که برگردند، تا چند روز دیگر به دست

و پایم می افتند تا برایشان دعای تطهیر بخوانم و شده با بند کفش هم خود را به شما

پیشی گیران می رسانند.افسوس! که از ابر الهه ی قدرت مفری نیست مگر گریختن به

دامانش. مومن ما ضعفا همان جاست.درست مثل دشنه داری که  می خواهد خانه اش در

برابر سفینه ای با خدمهی نا مرئی اش حفظ کند.راهی ندارد جز اینکه دشنه را توی حلق

خود فرو کند.

نفهمیدم آن خنجری خوش تراش دسته برنزی اش را که شبها برایش ورد می خواند در سینه

فرو کرد یا نه.

شکی نیست که هر چه می گفت دروغ نمی گفت. چون برای هیچ یک نه دلیلی نه برهانی

هیچ نداشت که جوابت را دهد. آنقدر حرف هایش احمقانه بود که جز حقیقت نمی توانست

باشد.

                                                                                       ...شاید ادامه دادم.  

+ نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1384ساعت 12:44  توسط من  | 

چه حال خواهی شد آن دم

که مرگ

با آن نقاب نه ترسناک، که مسخره اش

از پشت تنها پنجره ی روشن شهر، در شب

خیره نگرد

 در تو

                     ***

و تو

با دو چشم کم سو

انگاره کنی اش

به عجوزه ای

که چشم دوخته

به راه ندیده و نتیجه اش

چه حال خواهد شد

مرگ

آن دم

 با آن نقاب نه ترسناک، که مسخره اش

                   ***

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 21:47  توسط من  | 

" این جوری آنجا ننشین،مات.بلند شو بنویس.باید چیزی بنویسی. می دانی! چیزی باید

نوشته شود.هرچه به هرکه.باید مجالی باشد که می رود رو به پایان.و تو اینجا نشسته ای،

هیچ نمی کنی.لابد حادثه ای رخ داده که ما اینجا نشسته ایم و هیچ نمی کنیم.لابد خطری

هست که خبری نیست از هیچ بلایی.حتما دارد دیر می شود."

همین طور گفت تا بالاخره رخ داد. یعنی فهمید که رخ داده رخدادی.

به او گفته بود که دهنش را ببندد. گفته بود اوست که این بلاها را سرشان می آورد.

به او گفته بود:خفه شو !تو بلاهارا صدا می زنی، می آوری سر  ما.

توی اتاق نشیمن ، همین طور که نشسته بود آنجا چایی بخورد روزنامه به دست و کانال عوض کند

در اثر گاز گرفتگی، چند وقتی بود خفه شده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 12:31  توسط من  | 

هنوز چند ساعتی به " چند ساعت دیگر " مانده.

پرسیده بودی: کی بر می گردی؟

گفته بود: خب،بر که می گردم،لابد چند ساعت دیگر.

تمام عمر را که نه،ولی لااقل طولانی ترین لحظه هایش را منتظر مانده ای.

فرقی ندارد "رادو"  دستت بسته باشی یا از پیرمرد لمیده روی نیمکت بغلی

بپرسی:ببخشید پدر جان، ساعت خدمتتون هست؟

به هر حال هنوز خیلی مانده.

و باز، هنوز همان داستان.

سرت را پایین نگیر و در فکر برو،چون تلق تلق پاشنه هایی که

می آیند و می روند دیوانه ات می کند.

خودش که گفته بود:"نکند می خواهی همین جا بشینی تا من برگردم!

پاشو برو. بازهم هم را می بینیم."

می گوید اما نمی داند پاهایت هم که بروند رد کارشان،دلت عقب او می رود سرکلاس

و ذهنت می ماند همان جا روی نیمکت،منتظر که او برگردد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1384ساعت 21:34  توسط من  | 

شعرت،

             از واژه نبود.

پا در آورد.

رفت.

نعره هم می زد.

                       چون دهلی که به خنجری بنوازندش.

شعرت،

             آرام نداشت،

                               آرامش نمی گذاشت.

گریه اش می خنداند،

خنده اش

از تلخی،

اشک در می آورد.

شعرت شراب نبود،

میخ بود.

میخ کوب می کرد.

به مرداب دل نمی نشست.

حک می شد به ذهن.

می جنگید.

                 می کشت.

                                 کشته می داد.

شعرت را می بایست زیست،

                              پوشیدو رفت سر کار.

چه فردا ،چه دیروز،

شعرت،شعر امروز است.

چون نفس می کشد.

جوانست و خام،

پیر می شود و پخته.

راستی می دانستی،شاعره! :

شعرت،

            چشمت

                         بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 23:0  توسط من  | 

نوشتن به باور من جنبشي  است براي درهم شكستن سكوت پرهياهوي روح آدمي.

 

سكوتي دروني كه زمينه‌ساز هياهوي برون است. هياهوي عقربه‌ها و چرخه‌هايي كه مي‌چرخند و

 

 آدم‌هايي كه كوك شده‌اند براي خوردن و خفتن، ديدن و دريدن، زيستن و گريستن و حتي جان باختن،

 هياهوي كه در پس آن هيچ نيست مگر سكوتي منجمد.

 

زين رو معتقدم ادبيات نه برداشتي از زندگي – همان غوغاي توتهي – كه خود ، زندگي‌ست.

ادبيات عالم زندگاني پنداشت‌ها و پژواك‌هاي روح آدمي – فارغ از پاكي و پليدي آن – در جريان كشف خويش است. ادبيات اصيل، آواي برآمده از كنكاش ذهن و دل است، نه باز سرايش اصوات مجعولي كه گوش تن پر است از آن.

در اين ميانه سهم هركس به ميزان پرهيز او از خويش فريبي يا دگر فريبي‌ست. به ديگر سخن زندگاني در اين عالم، تنها ابزاري كه نياز دارد صداقت است. نه نيازمند آراستگي به آويزهاي بدلي پرزرق و برق است نه آموختن اينكه چگونه دروغي بزرگتر را به گونه‌اي باورپذير‌تر جلوه‌دهيم.

ليكن غافل نشويم كه صداقت همواره مترادف سادگي نيست، چه بس حقيقتي به هم درپيچيده كه در روند آسان‌سازي به انگاره‌اي دروغين بدل شود.

پس رسالت هرآنكه اهل ادب است، جهاد از براي كشف نهاني‌هاي هرآنچه هست، با دست‌آويز كردن چراغ صداقت است.

آنچه ادبيات را از جعليات تلخيص مي‌كند روح جاري آدمي در بستر زمانه است. اعصار همچون رشته‌كوههايي هرآنچه در ميانشان بپراكني به دامان خويش مي‌خوانند، جعليات را به كام خويش فرو مي‌كشند و آنچه باقي‌ست ادبيات است كه تا بي‌كرانه در گوش يكدگر زمزمه مي‌كنندش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 9:44  توسط من  | 

خودم را از شرش خلاص کردم.خیلی بیشتر از این حرف ها بود. خلاصه اش این پایین است.

                                   ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

ـــ که چه؟ می خواهد خودش را به خاطر جیرجیرکی که سوبسید خورده اش هم گران است،

 نفله کند؟

کمری فرصت نمی دهد:بشیند رمان بنویسد که چه؟ که بیایی نقدش کنی و جوانک بخواند، برود

بخردش،بیاید ول بیافتد پایین،مغزش بلهد میان خیابان،زیر دست و پا.بیایند جمعش کنند

و چه کابوسیبشود پوره ی مخچه با سس خون. خواب از چشمشان برباید،و بدخواب که شدند

شبی ناچار بروند  تراس هوایی عوض کنند و همین که از ترس قدمی پس می کشند از حیرت قدمی

پیش بگذارند،برسندتا لبه و ناغافل که دارند صحنه را تجسم می کنند آنقدر خم شوند که کله کنند

پایین.صبح باز بیایند مخ ترکیده را ور چینند و دوباره شب همان کابوس،روز همان مغز لورده.

صبح که پالتوش را تن می کرد داشت می رفت ماشین تایپش را از آن خراب شده در آورد و حالا

او بودبا کمری و رهگذرانی با مغز های ترکیده  که از تعجب بالا می آورند. گناهی اگر باشد

 گردن اوست.پالتو آمده بود ماشین تایپ را بزند بغل،برگردد برود روی چوب رختی.آویزان.

تا دوباره که گذرش به کوچه بیافتد.اما او بود که خودش را وارد بازی خطرناک ماشه و پالتو

کرده بود.شوخی ندارند.نه جیرجیرکسرشان می شود نه مغز لهیده کابوس می شود به جانشان. 

فقط آنچه باید،می کنند.

حق دارد به این جنگ از پیش مغلوبه گردن ننهد.هنوز راهی نیامده که تردید کند در برگشتن.

از پله ها بالا می رود.پالتو می رهد از تیغه ی در. کمری سر می آورد بیرون.

سبابه می نشیند روی ماشه.ماشه معطلش نمی کند.مرمی در می رود،می نشیند پس مغز

دیوانه ای که دارد وصیتش را رمانی می کند که قرارست پالتو به تن بخواند،نقدش کند،

جوانک مخش له شود،مغز لورده کابوس شود،کابوس جانشان را بگیرد و پالتو همین طور آویزان

 بماند تا ماشین تایپ خبرش کند.

                                                                                                              تمام شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 18:40  توسط من  | 

ادامه داستانی ست که پیشتر خواندید.اگر نخواندید پایین تر از اینجاست شروعش.

این ادامه ی داستان خود ادامه دارد که خواهم نوشت.

                                           ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

یقه ی پالتو بالا آمد.سوز می آمد لابد.کمری سر می خورد بین دست و آستر جیب.

پنداری فکری که بگذرد از سر.

ـــ به خاطر جیر جیرک ها! دیوانه،دختره ی مادر مرده را هم با همین حرف ها  دق داد.

حرف از مرگ که پیش می آید انگاری کمری داغ می شود، ماشه اش شل.

ترس هم دارد با این گلوله ای که توی کمری نشسته.ناغافل در برود توی روده ی پالتو.

مرگ و زندگی از همین لوله ی تفنگ شروع می شود.

توی لوله ی کمری خانه دارد.مثل غول چراغ.ور که بروی می آید سر وقتت.

لرزش تنش از سوز است یا ترس،خودش می داند.

پالتو به تن دارد قدم میزند توی خیابانی که ته و تمامی ندارد.

حیوانی حق دارد،کمری همچین هم پرسه ی خوبی هم نیست.

لابد کمری می گوید:تاحالا شده خیال خودکشی بزند پس سرت؟

ـــخوب...که می داند چرا زنده است!؟ پس حالا که هستم بگذار باشم...آهاه! لابد هستم که

رمان جیر جیرک را بخوانم و اولین کسی باشم که تا در آمد، نقدی پُر پر و پیمان با تیتر

 دهن گیر:جیرجیرک ها! رهایش کنید! بنویسم بفروشم به این نشریه سانتی مانتال

که سرش را از تهش بزنی، سر هم سه صفحه جفنگیات دارد. یااین را که بخوانند توی روزنامه ی

 کمیاب روی دکه یادشان می آید روی درختان توی کوچه چقدر جَر می زنند این جیر جیرک ها.

درمرامشان نیست که صدای اعتراض را طاقت بیاورندچون طاقت نمی آورند صدای اعتراضشان را.

پس خرجش یک تبر است که بگیری بی افتی به جان لانه شان.

لابد توی مقاله می نویسم که نویسنده داشت خود را می کشت که من سر رسیدم و

چه ها که بر ما نرفت. خوب،جوانک دیوانه هم پیدا می شود که بخواند،برود چندرغاز حقوقش

را بدهد کتاب را بخرد و تمام که شد صفحه آخرش بنویسد:نویسنده نتوانست،اما من به

طغیان خویش پایان می دهم.

وهمین طور که کتاب را دست گرفته از پنجره ی آن دخمه ی نمناکی که از خروس خوان تا

بوق شغال کتابها را روی هم می چینند و سه چار شای از تویش نون در می آید،ول دهد پایین.

توی مغزش انگاری صدایی دارد زنگ می زند و ول کن نیست: که چه؟...که چه؟...که چه؟...

سر از گریبان پالتو بر می آورد که خلاص شود اما از زنگ رهایی نیست.

بوق تاکسی که بزور هم شده می خواهد او را سوار کند،به گوشش می گوید:که چه؟

سوز هم که بیافتد لای درخت ها، کُر می خوانند که: ...که...چه؟...

و ناقوس کلیسا.این یکی را دیگر حق دارد. خودت هم که خوب گوش دهی می شنوی ممتد

 می خواند: که...چه...که...چه...که...چه...

راه خلاصی را از بر است:هر فکری که گریبانت را ول کن نیست، ولش نکن. این بار تو

خفتش کن رهایش نکن.

راستی که چه که دارد به" که چه؟" فکر می کند؟

همیشه هر سوالی که به ذهنش بزند همانقدر مسخره است که جوابش.

                                                                                             ...لابد باید ادامه یابد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1384ساعت 23:0  توسط من  |